در گویش کرمانی قینوس = چرندیات و پرندیات
از بی آلایشی این دوست لبخندی متولد شد و زمزمه ای که
کل اگرطبیب بودی - سر خود دوا نمودی
اما از آنجا که اعتماد دیگران حتی در قالب خواسته و تقاضا خود موهبتی است که شکرگزاری میطلبد منهم بشکرانه این اعتماد سری به این وبلاگ زدم و دیدم که عجب غوغاییست و یا بعبارتی
آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داری
جوانی این شانس را کسب کرده که دردوره اجباری بجای نظامیگری به تدریس مشغول گردد. بشکرانه این مهم وبا استفاده از هوش و ابتکاردست بقلم برده و بطری اش را به اقیانوس اینترنت سپرده تا جهانیان را با خود همراه کرده و سرنوشت قومی را ورق بزند.
http://dayyertashbad.blogfa.com
ابتکار این سرباز معلم بمن این باور را داد که میتوان جمال آباد کالو را با همین اسم قشنگش به مکانی برای برگزاری جشنواره وبلاگنویسان جهان تبدیل نمود. همانطور که چهل سال پیش عکاسی در شهر Arlesً فرانسه توانست با آویزان نمودن چند قاب عکس در مغازه های اطرافش این شهر را بمرکز بزرگترین فستیوال و ملاقات عکاسان جهان تبدیل نموده بطوریکه هر سال دهها هزارعکاس از سراسر جهان به این ده گمنام قدیم سرازیرمیشوند.
در زمانه ای که شهرنشینان فقط نیمه خالی لیوان را میبینند، در یک نقطه دور از پایتخت و شهرهای بزرگ و امکانات، جوانی جهانبین عزم جزم نموده و بجای کپیدن در مقابل مشکلات و کمبودها، با کمک ۴ دانش آموزش آنچنان محبتی در همه ایجاد کرده و آنچنان درس ابتکار و سازندگی به همه آموخته که هیچ دانشگاهی در سراسر جهان قدرت رقابت ندارد. بما میآموزد که ایجاد بنای بلند و پایدار نیازمند نردبان بلند نیست بلکه نیازمند بینشی ژرف و همتی والاست.
از همه ما ساخته است که با کلیک خود بااین استاد و شاگردانش همراه شویم.

این گوی و این میدان http://www.thebobs.com/index.php?l=fa
تازه وارد : فرقشون؟
مامور : خودتان ببینید و قضاوت نمایید.
سپس بطرف بهشت رهسپار شده و همان صحنه های موعود را میبیند و لذت میبرد و بعد برای بازدید عازم جهنم میشوند. در مقابل درب آهنی عظیمی متوقف شده و مامور راهنما به دربان توضیح میدهد که ایشان تازه وارد هستند و قصد بازدید دارند. در باز میشود و پس از عبور از راهرویی تاریک و طولانی همهمه بزمی عظیم بهمراه رقص نور، تازه وارد را مسحور و مجذوب مینمایند.
با نزدیک و نزدیکتر شدن، چهره های آشنایی پدیدار میگردند که در زمان حیات فقط در تلویزیون و سینما برای تازه وارد قابل رویت بودند در حالیکه جهنم نوید همریستی دل انگیزی را با این دلبران میداد.
انتخاب مقصد بسیار راحت شده بود و تازه وارد بیدرنگ جهنم را انتخاب نمود و قرار بر این شد که به آنجا اسباب کشی نماید.
روز بعد، تازه وارد نفس زنان با بار سنگین خود جلوی در جهنم حضور پیدا کرده و پس از معرفی و بررسیهای مقرره وارد همان راهروی تاریک و طولانی شده و مشتاقانه در طلب بزم دیروز پیش میتازد تا کم کمک ناله هایی بگوش میرسند که با نزدیکتر شدن تبدیل به گریه و ضجه میشوند.
عده زیادی در دیگهای جوشان ناله میکنند و زیر ضربات شلاق ماموران و نیش مارهای قاشیه بهوا پرت میشوند و مجددا داخل دیگها سرنگون میشوند.
تازه وارد سراسیمه و هراسان از مامور علت اختلاف این صحنه را با بزم دیروز جویا میشود.
مامور با نیشخندی جواب میدهد که، جناب شما دیروز توریست بودید اما امروز مهاجرید.
و این واقعیت اقامت در فرنگ است بدون هیچ اغراقی
این متن چکیده ای از طنزتلخ Colouche هنرمنذ ایتالیایی مقیم فرانسه میباشد که موسس رستوران قلب Resto du coeur بود که سالها پس از مرگ زودرسش هر روز صد ها هزار غذای مجانی را توسط کمکهای خیرین و داوطلبان در احتیار نیازمندان قرار میدهد.
| مادر Julien Van Waesberghe گردشگر فرانسوي که در اصفهان به قتل رسيد؛ |
|
|
|
حسين لطفعلي زاده «اوآنا نامزد جوليان، خاکي را که با خود از ايران آورده بود روي تابوت نامزدش ريخت و اين طور خاک قبر پسرم با خاک ايران براي هميشه عجين شد، همان طور که خون او براي هميشه با خاک اصفهان عجين شد.» اïديل مادر جوليان ون وسبرگ، جوان 24 ساله فرانسوي که ماه گذشته توسط يک فرد جنايتکار تحت تعقيب در اصفهان به قتل رسيد، پس از گفتن اين جملات و با آرزوي شبي بسيار خوش از من خداحافظي کرد. از اولين تماس تلفني که با اين مادر داغديده داشتم هر لحظه در مقابل گفتار و عکس العمل هاي متين و صلح آميزش شگفت زده مي شدم، اما اين حرکت آخر نشان دهنده بزرگواري روح صلح آميز و انسان دوستانه اين خانواده است. جوليان پسر بزرگ اين خانواده در 19 سالگي با اوآنا دانشجوي رومانيايي که در قالب طرح تبادل دانشجوي اروپا به نام اراسموس به فرانسه آمده بود، آشنا شد. پس از پنج سال زندگي مشترک آنها تصميم گرفتند براي يکي دو سال ترک کار و زندگي کرده و براي آشنا شدن با فرهنگ هاي مختلف به کشورهاي مختلف جهان سفر کنند. آنها پس از عبور از چند کشور وارد ايران شدند. پس از بازديد و اقامت در اصفهان به قصد ادامه سفر به پايانه اتوبوسراني «جي» در اصفهان رفتند و در آنجا جوليان با ضرب شليک يک گلوله در سرش به شدت زخمي شد و در راه بيمارستان مرد. اوآنا اين خبر را از بيمارستان به خانواده نامزدش که در شهر فيم در 130 کيلومتري پاريس زندگي مي کنند، داد. جسد جوليان به پزشکي قانوني تهران منتقل و از آنجا به فرانسه فرستاده شد. خبر قتل جوليان را 48 ساعت بعد از حادثه از طريق اينترنت گرفتم. با توجه به حساسيت فعاليت هايي که در زمينه توسعه پايدار و تبادل فرهنگ ها دارم، خيلي متاثر شدم. جوليان به رغم همه تبليغات منفي غرب عليه کشورمان به ايران سفر کرد اما در مقابل چشمان نامزدش به قتل رسيد که اين امر مي توانست دستاويزي براي تبليغات منفي بيشتري عليه ايران شود. براي ما ايرانيان خارج از کشور حسن شهرت و ميهمان نوازي هموطنان داخل کشور بهترين ابزار براي حمايت از کشورمان و مقاومت در مقابل سياست هاي جنگ طلبانه دشمنان ايران است و اتفاقاتي از اين دست در کارايي حرکات صلح طلبانه مان تاثير منفي مي گذارد. بي جهت نيست که شخصي اصفهاني به نام «جهانگير گلستان» منزل شخصي خود در لس آنجلس را فروخت تا فيلم بم(BAM6/6) را تهيه کند تا از اين طريق عمق ميهمان نوازي ايرانيان حتي در سخت ترين شرايط را به نمايش بگذارد. اين فيلم داستان گردشگري يهودي- امريکايي است که در زلزله بم زخمي شد و زماني که در بيمارستان «افضل پور» کرمان فهميدند او ميهمان خارجي است، زخمي ها اولويت پزشکي را به او دادند. در پي تقاضاي من از سفارت فرانسه در ايران براي تماس با خانواده جوليان، مادر او پيشقدم شد و تماس گرفت. اين زن در جواب اين جمله ام که کلمه مناسبي براي شريک شدن با اندوه شما ندارم، گفت؛«کلمه يي وجود ندارد اما با همه اين اندوه جانکاه تمايلي ندارم که اين مساله بر روابط ايران و فرانسه تاثير منفي بگذارد و از مرگ جوليان عليه ايران و ايرانيان استفاده شود.»او تاکيد مي کند که نمي خواهد اصحاب رسانه در جريان تاريخ ورود جنازه به فرانسه قرار گيرند چرا که مي خواهند مراسم وداع با جوليان را در فضايي آرام و خانوادگي برگزار کنند اما منعي براي حضور در کليسا و مراسم تدفين وجود ندارد. در مراسم وداع که به صورت شب زنده داري در اطراف تابوت برگزار مي شود، نزديکان مي توانند ساعاتي را در کنار تابوت حاوي جسد بگذرانند و همراه با دعا براي آرامش روح عزيزشان اشک مي ريزند. پس از سفارش دسته گلي مناسب از پاريس به مقصد شهر فيم حرکت کردم. در راه رسيدن به محل زندگي جوليان، از ميان مزارع بي کران و دهکده هاي قديمي و ديدني عبور کردم. در تمام طول راه چهره جوليان را در رفت و آمد بين اين راه ها تجسم مي کردم. راس ساعت دو بعدازظهر به کليساي شهر فيم رسيدم. جلوي در ورودي کليسا عده يي از نزديکان او به مدعوين خوشامد مي گفتند و با لبخند از آنان استقبال مي کردند. دسته گلي که فرستاده بودم هم جلوي در کليسا بود. پدر جوليان بازوانش را دور شانه هاي عروسش حلقه کرده بود. در داخل کليسا همه دوستان و نزديکان جوليان از انسان دوستي و حساسيت او و علاقه اش به فرهنگ ها و توسعه پايدار صحبت مي کردند. کشيش هم مرتب از تقدير و اينکه مرگ بخشي از سفر انسان است صحبت مي کرد. در هيچ زماني حتي يک کلمه هم از اينکه جوليان در ايران و به دست يک ايراني کشته شد، به ميان نيامد اما در عوض از ابراز همدردي و حضور ايرانيان مقيم فرانسه در اين مراسم تشکر کردند. در مراسم تدفين خاکي را که اوآنا با خود از ايران آورده بود روي تابوت ريختند تا براي ابد خاک دو کشور توسط اين دو جوان به هم پيوند بخورد. دو روز پس از مراسم تدفين فرصتي پيش آمد تا با نامزد جوليان صحبت کنم و او گفت؛«آرزو دارم يک موسسه آموزشي به نام جوليان در ايران تاسيس کنم تا فرهنگ توسعه پايدار در آن تدريس شود.» وي همچنين درخصوص احساسش نسبت به قاتل جوليان گفت؛«با مجازات مرگ براي قاتل عزيزترينم مخالف هستم.» او که مرگ نامزدش را يک حادثه مي داند، از نحوه ارسال جسد جوليان به فرانسه ناراحت است و مي گويد؛«وقتي جسد جوليان را با دست و پاي بسته در يک جعبه چوبي تحويل گرفتم بسيار متاثر شدم چرا که اين امر با اصول مذهبي ما مغاير است.» |
۲سال پیش که با ترس از گسترش جنگ عراق به ایران پایگاه اینترنتی www.neveriran.com را راه اندازی کردم امیدم این بود که این پایگاه پروژه بی خاصیتی بیش نباشد و مطالب داخلش توهم شخصی من باشند. اما متاسفانه بوق و شیپور جنگ هر روز بلندتر نواخته میشود با این امید که طرف مقابل جا بزند. چون حتی جنگ فروشان حرفه ای آمریکانیز از کلمه جنگ حذر دارند و بر خود نام وزارت دفاع را میگذارند.
نگاهی به آخرین آمار منتشر شده توسط صندوق بین المللی پول نشانگر آن است که دولت آمریکا بازای هر شهروند آمریکایی مبلغ ۳۸۵۱۸ دلار بدهی خارجی دارد و با توجه به عادات آمریکاییها که نان شب خود را از طریق کد یمین و عرق جبین بدست نمیاورند و هر از چند گاهی با براه انداختن جنگی و آشوبی در آن نقاط از جهان که بشود از دیکتاتوری باجی گرفت و یا ملتی را بزانو در آورد و اموالش را به تاراج برد میتوان فهمید که چگونه کسر بودجه خود را جبران میکنند و به سفته بازیهایشان ادامه میدهند.
سینمای آمریکا و در راس آن هالیوود که همان شیپورچی های جنگ هستند وظیفه شسته رفته کردن جنگها را بعهده دارند و جنایتکاران جنگی را بعنوان قهرمانانی فداکار و آزادیخواه به مردم تحمیل میکنند. نگاهی به فیلم wag the dog هر چند که ساخته هالیوود است و خودزنی محسوب میشود اما گوشه ای از عوامفریبی سیستم آمریکا را تشریح مینماید. این فیلم که داستان جو سازی و ایجاد جنگ در کوزووو برای منحرف کردن افکار عمومی از آبروریزی رابطه نامشروع رِِییس جمهور آمریکارا به صحنه میکشد مجملیست که باید از آن حدیثهای مفصل بسیاری را خواند.
ننه من غریبم بازی تلویزیونی دختر سفیر کویت در آمریکا بعنوان شهروند مظلومی که در جریان حمله به کویت مورد تجاوز سربازان عراقی قرار گرفته بعنوان حربه ای برای حمله گسترده به کویت بمنظور ظاهرا آزادسازی این کشور از دست سربازان متجاوز عراقی کارگردانی شده بود. نتیجه اش آن شد که کشور کویت پس از بمباران شدید ویرانه شد و امیر کویت با امضای قرارداد ننگین واگذاری نفت به آمریکا بمدت ۵۰ سال و بقیمت بشکه ای ۵ دلار به تخت فرمانروایی خود برگشت.
قدری دورتر از کویت اما همزمان با این چپاول. آقای کالین پاول فرمانده نیروهای آمریکایی در منطقه به بارگاه شاه عربستان میرود و با نشان دادن چند عکس هوایی از چند تانک جنگی در دل کویر. شاه سعود را متوحش میسازد که این تانکها عراقی و در چند کیلومتری مرزها در حال پیشروی به سوی شما هستند و ما حاضریم که در صورت تقبل هزینه توسط شما. دفاع شما را تامین کنیم. شاه سعود هم که از دست حوریان حرمسرا حواس از دست داده بود و یادش رفته بود که همین آمریکاییها مرتبا آخرین جنگنده های خود را برای دفاع از کشور به قیمت خون مستضعفین به دربار قالب مینمایند با خنده ای حقیرانه از حمایت بزرگوارانه آقای کالین پاول تشکر و با پرداخت هزینه جنگ (ببخشید دفاع) که بعدا به رقم ناچیز ۱۷ میلیارد دلار سر میکشد موافقت مینماید.
۱۵ سال از حمله آمریکا به ارتش عراق در کویت میگذرد. در سفری اخیر با مهندسی کویتی که در قطر کار میکند همپرواز بودم و با آهی جانکاه از وضعیت ویران کویت که بعد از جنگ همچنان رها شده است و تنها حضور فعال آمریکا در قالب چپاول حوزه های نفتی مشهود است میگفت. برایش داستان معلم جوان آمریکایی را که قبل از همین سفر در کره جنوبی دیده بودم تعریف کردم که حضور نیروهای آمریکایی در خلیج فارس را در قالب حمایت از سهم خود از قرارداد مشارکت نفتی با کویت توجیه میکرد تعریف کردم. با چشمانی اشک آلود و بزبان فارسی گفت (ای نفتو. کاش پیش ما نبودی).
در قالب جنگ امروز در عراق. دولت جورج بوش برای پایین نشان دادن تلفات ارتش آمریکا. بسیاری از وظایف رایج ارتش را به شرکتهای خصوصی واگذار کرده است. این شرکتها که همگی توسط نزدیکان دولت بوش تشکیل شده اند از قراردادهایی به چندین برابر قیمت و بهزینه مردم محروم و بیدفاع عراق بهره مند هستند تا وظایفی مثل تامین امنیت جانی از سیاستمداران و بازرگانان آمریکایی را در عراق را اجرا کنند و برای این منظور زندانیان باسابقه و جانیان حرفه ای را بکار میگیرند. روزی نیست کهزنان و دختران عراقی مورد تجاوز این جانیان تحت پوشش دولت آمریکا قرار نگیرند. معروفترین این گروهها بنام Black Water چند روز پیش ۲۱ نفر زن و مرد و کودک عراقی را بدون هیچگونه دلیلی قتل عام کرد و پس از بلند شدن سر و صدای این قضیه ادعای دفاع از خود را عنوان نمود.
اگر جنگ برای بشریت مترادف درد و رنج و آوارگی و خونریزیست. برای دولتمردان جنگ طلب آمریکا ممر درآمد محسوب میشود. با جنگ افروزی نه تنها آهن قراضه های زرادخانه آمریکا به قیمت طلا بفروش میروند بلکه کشور مورد حمله برای دهه های متوالی ابزار توسعه خود را از دست میدهد و یا به آلتی در دست آمریکا تبدیل میشود. مردم کره جنوبی هنوز که هنوز است هزینه استقرار ۳۵۰۰۰ سپاهی آمریکا در خاک خود را میپردازند.
یکی از بدترین ضربات جنگ. بخش روانی آن است که کمتر از جنگ داخلی مخرب نیست. با ترساندن مردم از جنگ و عوواقب آن. باعث میشوند که مردم دست روی دست گذاشته و ابزار تولید را به سرمایه تبدیل کرده و در نتیجه از کارآیی ساقط نمایند.
برای عقب راندن دورنمای جنگ و خنثی کردن دایمی آن فقط یک ابزار در دست است.توسعه پایدار
توسعه پایدار ابزاریست بی انتها که هر کس به اندازه توان و ابتکار خویش میتواند از آن بهره مند شود.
انجام دادن کارها از آخر به اول جزو عادات من میباشد. بعد از بیست و اندی سال زندگی در غرب، هنوز مجله ها را از راست به چپ و به عبارتی از آخر به اول ورق میزنم. در بچگی هم دوچرخه را رو به زین سوار میشدم.
بچه عجیب و غریبی بودم چون در نوزادی علاقه وافری به در آغوش گرفتن و بوسیدن علاءالدین (بخاری نفت سوز) داشتم و پدرخدا بیامرز مجبور بود که بخاری را آویزان کند. ّبرای این منظور دسته بخاری را به میلگرد فلزی که در همه سقفهای گنبدی برای تخفیف عواقب زلزله تعبیه شده اند (یا انکه باید شده باشند) قلاب میکرد و هر شب باید آن را پایین میاورد تا علاوه بر تمیز کردن فتیله، مخزنش را نیز پر از نفت نماید.
شاید در فرصتی دیگر ادامه ماجراهای بچگی را بنویسم.